|
مهرمانا Mehrmana
جامعه ، فرهنگ ، هنر
| ||
|
بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، از چند روز پیش در مصلی برپا شده است . گروهی معتقدند که برگزاری این نمایشگاه ، بزرگ ترین رخداد فرهنگی سال است و از آن با تعبیر " بهار فرهنگ " یاد می کنند . ربع قرن از برگزاری مستمر و متوالی این نمایشگاه می گذرد و حتی با وجود بعضی کاستی ها ، باز هم تلاش مسئولین و دست اندرکاران قابل تقدیر است . حالا شاید فکر کنید که در این اوضاع نابسامان اقتصادی ، چه کسی هزینه کتاب خریدن و حوصله و وقت کتاب خواندن دارد . این نکته ای است که بسیاری از غرفه داران نمایشگاه هم در موردش صحبت می کنند . ظاهرا امسال ، بازار فروش کتاب ، نسبت به سال های قبل ، از رونق چندانی برخوردار نبوده است . غرفه داران می گویند که جمعیت زیادی برای دیدن کتاب ها می آیند ؛ اما مردم خیلی بااحتیاط و پس از کلی دودوتا چهارتای ذهنی کردن ، یک کتاب می خرند . گرانی کتاب هم برای نخریدن ، مزید برعلت شده است . خانم کارمندی میگوید : سال های قبل ، با پنج هزارتومان و ده هزار تومان می توانستیم کتاب دل خواهمان را بخریم . اما امسال یک کتاب تاریخی را پنجاه هزار تومان قیمت زده اند .طبیعی است که فقط نگاه می کنیم ومی گذریم . آقای دیگری هم معتقد است که وقتی هر هفته سیصد تومان به قیمت ماست و شیر اضافه می شود ، دیگر کتاب خریدنمان نمی آید ! با دوستی همراه بودم که از نویسندگان خوب کشورمان هستند و عناوین زیادی کتاب چاپ شده دارند . ایشان می گفتند : به هر حال ، همیشه سرانه مطالعه و کتاب خوانی در کشور ما پایین بوده است و در سبد هزینه بیشتر خانواده های ایرانی ، مبلغی برای خرید کتاب در نظر گرفته نشده و نمیشود . امسال هم اوضاع آشفته اقتصادی و گرانی کتاب ، تمایل مردم را به خرید کتاب بسیار کمتر کرده است . بعد در ادامه صحبت ، من و دوستم با هم ،در این مورد به نتایج مشعشع دیگری هم رسیدیم . مثلا اینکه کلا ما ایرانی ها که خیلی هم فرهنگ دوستیم ، وقتی یک نویسندۀ مشهور را ببینیم بیشتر به اواحترام میگذاریم یا وقتی یک آدم خیلی پولداررا سوار بر پورشه آخرین مدلش ، رویت کنیم ؟ (تو پرانتز این که در تهران پورشه یک میلیارد تومانی رصد شده است ! ) بعد در مورد انشای معروف علم بهتر است یا ثروت ، حرف زدیم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که در جامعه ای که ، معلومات داشتن وباسواد بودن و کتاب خواندن ، ارتباط معناداری با کاریابی و ازدواج وکسب موقعیت اجتماعی و موفقیت ندارد ، چرا و با کدام انگیزه ، مردم پولشان را حرام کنند و کتاب بخرند و تازه بعد هم بشینند و آن را بخوانند! همه این حقایق ، در ازدحام شبستان مصلای تهران ، و در بین مردمی که سر ظهر دنبال خریدن ساندویچ ژامبون بودند ، به ذهن خلاق مادونفر متبادر شد ! بعد هم دو نفری رفتیم از غرفه های کتاب کودک دیدن کنیم . چون آن جا همه چیز ساده و بی غل و غش وزیباتر بودو ایضا بازدید کنندگان هم تودل برو تر ! غرفه های کودکان ، پر از رنگ و نور ونشاط و زیبایی بود . بچه ها ، بدون فکر کردن در بارۀ قیمت کتاب و گرانی و نابسامانی اقتصادی و سرانه مطالعه خانواده های ایرانی و هر گرۀ ذهنی و عینی دیگر ، کتاب خاله سوسکه و آقاموشه و سگ شجاع وگربه تنبل می خریدند . تازه در این حیص و بیص ؛ هنرمندان گمنامی هم آمده بودند که صورت بچه ها را نقاشی کنند و چهارهزارتومان بگیرند ! البته نمی توان منکر شد که شوق و ذوق بجه ها برای خرید کلاه بوقی و عروسک خرسی و رنگ کردن صورتشان ، بیش از تمایل آنها برای خرید کتاب بود ! آن هم در زمانی که بزرگترهایشان ، در محوطه ، دنبال خرید چیپس و بستنی و نوشابه بودند و گاه گاهی ، یک کتاب را از قفسه ای برداشته و آن را وارسی کرده و با احتیاط دوباره ، سر جایش می گذاشتند . به نظر شما ، آن چه که من نوشتم ، کم لطفی در حق بزرگ ترین رخداد فرهنگی کشور نبود ؟ [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:20 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
دوست خوب داشتن هم نعمتی است ! و خوش به حال من که یکی دارم . دوست خوب من ، اسمش حسین آقاست . فکر میکنم شصت واندی ساله باشد و با من همکار است . چای می آورد ؛ آشپزخانه را تمیز می کند؛ روزنامه ها را مرتب روی میز می چیند و مسئولیت ارسال ومراسلات را هم بر عهده دارد . او شش کلاس ابتدایی ، درس خوانده واصالتا ، اهل یکی از روستاهای اطراف شیروان است . حسین آقا دانشگاه نرفته ؛ فلسفه و منطق نخوانده و علم کلام راهم بلد نیست؛ نمی داند که اصول روانشناسی چیست ؛ نظریه های جامعه شناسی را هرگز رویت نکرده ؛ نمیداند سوررئال یعنی چه ؛ نمیداند سبک های ادبی کدام ها هستند و احتمالا تا به حال در مورد تفاوت های اساسی نگرش های فوندامنتال و رفورمیسم هم مقاله ای ننوشته است ! دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم ؟ عمرا اگر اسمش را شنیده باشد ! گابریل گارسیا مارکز را به جا نمی آورد و به خاطر ندانستن در باره ادبیات آوانگارد ، احساس کمبود نمیکند ! حسین اقا WTO را نمی شناسد ونمی داند که ایران با این سه تا حرف انگلیسی چه مناسباتی دارد یا ندارد ! اما همین حسین آقا با همین مشخصات ، یکی از بهترین دوست هایی است که کسی میتواند داشته باشد . چرا... ؟ چون مهربان است ؛ آن قدر که هرگاه به اومینگری ، محبت را در چشم های درخشان و در چهره اش می بینی و این مهربانی را بدون هیچ چشمداشتی ، به همه ابراز میکند . چون درک میکند و متوجه است ؛ لحظات شاد وناشاد دیگران را در می یابد و با یک نگاه به چهره دیگران وبا یک سلام و احوالپرسی ساده ، لب مطلب را میگیرد ! میگیرد که هیچ ؛ مهارت بسزایی هم دارد در تغییر آب و هوا از ابری به آفتابی ! چون بدون خواندن کتاب وضعیت آخر ، روان آدم ها را می شناسد و کلی داستان دارد از آدمهای جورواجور و قصه های غصه ها و شادی هایشان و کلی حرف دارد اززندگی روستایی و زندگی شهری و آن دوره و این دوره وقدیم ها و حالا ودیروز و امروز و ... و همه اینها را آن قدر زیبا تعریف میکند که دوست داری صبح که تو آسانسور می بینیش ، بروی به آشپزخانه وبنشینی کنارش و چایی قند پهلو بخوری و به او گوش بدهی . حسین اقا دیگران را دوست دارد و سلول های خاکستری مغزش را به بهترین شکل به کار میگیرد تا حس و نگرش خوبی را نسبت به زندگی در اطرافیانش به وجود آورد . شما حسین اقا را می شناسید ؟ [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:32 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
یکی از نگاه های بسیار پراهمیت و دقیقی که در باب «تولید ملی» باید مد نظر قرار بگیرد، بحث تاریخی این ایده است. گذشته از آن که متاسفانه نگاه تاریخی و در نتیجه تجربه تاریخی در جامعه ما کمرنگ است، اگر بخواهیم در موارد مختلف تجربیات تلخ گذشته را تکرار کنیم، جز خسران و ژاژ خاییدن نصیبمان نخواهد شد. اگر به گذشتههای دور و نزدیکمان نظری بیفکنیم و بلایی را که بر سر تولیدات ملی -درجه اول و دوم و حتی سوم- خود آمده است را مشاهده کرده و اشک حسرت بریزیم، آنگاه به اهمیت آن پی خواهیم برد. در این فرصت به چند نمونه آشکار این صنایع و تولیدات اشارهای خواهم کرد تا جوانان عزیز از سر علاقه و ارادت به تاریخ کشور تاملی در اینباره داشته باشند. 1. سیستم تولید گاز از فاضلاب شهر اصفهان که توسط شیخ بهایی اختراع شد و در همان اصفهان نیز متوقف شد. گردشگران خارجی در کتب خود به این اختراع اشاره کردهاند. 2. صنعت توپریزی در زمان شاه عباس با آمدن برادران شرلی ایجاد شد اما به فاصله یکی دو نسل این صنعت از بین رفت. 3. ایران در زمان شاه اسماعیل در جنگ دریایی از پرتقالی ها به رهبری «آلفونسو آردیکل» در خلیج همیشه فارس به سبب نداشتن نیروی دریایی قدرتمند شکست خورد. ده ها سال گذشت تا اینکه در زمان شاه عباس و پس از تضعیف پرتقال در دنیا، او با کمک نیروی دریایی انگلیس توانست آنان را از جنوب کشور اخراج کند؛ غافل از آنکه پلیدتر از انگلیس خود انگلیس است. نیروی دریایی انگلیس سالیان سال تا همین اواخر و تا قبل از ورود آمریکا در این خلیج فارس حضور داشتند، اما نیروی دریایی ایران در این منطقه شکل نگرفت. 4. در زمان حکومت صفویه، معیار و ملاک ارزش پول جهانی سه چیز بود: طلای آمریکا، ادویه خاور دور و نهایتا ابریشم ایران(یعنی آب بزاق دهان کرم ابریشم ایرانی!) 5. صنعت ساخت ظروف مسی در مقابل ظروف چینی انگلیسی. 6. صنعت توپ و اسلحهسازی که در دوره نادرشاه افشار شروع شد، و اتفاقا همین توپهای کوچک و بزرگ و زنبورکهای سبک قابل حمل بود که در بسیاری از موارد به داد او میرسید. اما متاسفانه بعد از وی به دست فراموشی سپرده شد. 7. جرج سارتن در کتاب خاطرات خود مینویسد: وضعیت کشاورزان در ایران از وضعیت کشاورزان اروپایی به مراتب بهتر است و اینها از رفاه بیشتری بهره میبرند و مجبور نیستند مثل کارگران و کشاورزان اروپایی دائما بیگاری بکشند. 8. در برهه نزدیکی از تاریخ کشورمان صنعت پارچهبافی در ایران را مانند آنچه در هندوستان است، پیشرفته میبینیم. به طوری که کتانبافی در کاشان فوقالعاده مشهور بوده است. اما تمام کارگاههای کتان بافی کاشان بعد از یک دوره کوتاه مدت در ایران تعطیل میشود. 9. تعجب انگیز است اگر بگویم روزگاری نه چندان دور در این مملکت، سیستان و بلوچستان به سبب تولید انبوه گندم به مصر ایران شهرت داشته است! 10. ورامین از بزرگترین مراکز تولید غلات و گندم ایران بوده! اساسا یکی از دلایل اشغال ایران در زمان جنگ جهانی دوم توسط روسیه، همین تولیدات انبوه کشاورزی بوده است. 11. کارخانه هواپیماسازی شهباز در ایران در زمان جنگ جهانی دوم که در جنوب کشور به دست انگلیسیها تاسیس شد، حدود 5000 فروند هواپیمای نظامی برای این کشور تولید کرد و بلافاصله پس از جنگ به دست خود این انگلیس تخریب شد و ادامه نیافت! 12. راستی نسل پسته وحشی در ایران چگونه از بین رفت و به جای آن سرو و چنار و کاج آمد!؟ همه آنچه در این جا آمد تنها بخش بسیار کوچکی است از آنچه در طول سالیان سال تولید کردیم و از دست دادیم. البته لیست کردن اینچنینی بدون اشاره به ریشههای فکری و فرهنگی و نیز دستهای پلید خارجی-که یقینا بی تأثیر نبود- دردی از ما دوا نخواهد کرد. بنابراین آنچه بیش از همه در این میان مهم است، یافتن این ریشهها و درمان این دردهاست. (برگرفته از وبلاگ نون و قلم ، محمدرضا امینی) [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 13:43 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
در آغاز سالی که در ایران، به سال تولید ملی و حمایت از کار وسرمایۀ ایرانی نامیده شده وتحریم های بین المللی بی سابقه ای برمردم نجیب این مرزوبوم تحمیل گشته وقرار است که به زودی با برگزاری اجلاس 1+5 ، در مورد فعالیت های هسته ای ایران که بهانۀ اصلی آن تحریم هاست ، مذاکره و تصمیم گیری شود ودنیا در تب بحران های اقتصادی می سوزد وانقلاب های عربی ، یکی پس از دیگری اتفاق افتاده ومعادلات قدرت را درجهان دگرگون کرده و مسیرتاریخ را تغییر داده اند، مردم در تهران به چه می اندیشند ؟ همان طور که واضح ومبرهن است ، یکی از تریبون های آزاد بحث سیاسی واجتماعی در تهران ، وسایل حمل و نقل عمومی ، بخصوص تاکسی ها و مسافرکش های درون شهری هستند . رانندۀ یکی از همین تاکسی ها در یک روز بهاری زیبا ، در حالی که از بلوار فرحزادی به سمت میدان کاج می رود ، خطاب به مسافران خود می گوید : " آقا ، طبقۀ متوسط داره له میشه ؛ دیروز رفتم ماست بخرم ، پونصد تومن اومده رو قیمتش ، این می دونید یعنی چی ؟ یعنی یه دفعه قیمت چهل درصد رفته بالا ؛حالا شما حساب کن ، ما نون وماست هم نمی تونیم بخوریم ! " یکی از مسافران درهم اندیشی با آقای راننده ، می گوید :" می دونید که ، کره هم کم شده ، میگن ماده اولیه ش از دانمارک میاد و کاغذش از ترکیه ؛ حالا که تحریم شدیم و ارز هم گرون شده ، همینه دیگه ! " در این زمان نوجوانی که در ماشین حضور دارد ، داخل بحث می شود : " یعنی ما کره وکاغذش رو هم نمی تونیم خودمون تولید کنیم ؟ هواپیمای جت بوئینگ که نیست ؛ کره ست ! تقصیر شماهاست که رفتین انقلاب کردین ؛ شماها باید پاسخگوی نسل ما باشین ! " نگارنده مجبور است که از این بحث داغ صرف نظر کرده و پیاده شود ؛ چون وقت دکتر دارد .اما در مطب دکتر هم همان سکانس داخل تاکسی ادامه پیدا می کند! منشی مطب دارد به یکی از بیماران می گوید : " موهامو ،مش نسکافه ای کردم ؛ دویست تومن ازم پول گرفته ، اون وقت مردم میگن چرا ویزیت دکتر شده بیست هزارتومان ؛ بیچاره دکتر ! راستی پسرت کار پیدا کرد ؟ " مخاطب با چهره ای گرفته می گوید : " نه خیر ، کار کجا بوده ؛ با فوق لیسانس برق ، دوساله نشسته خونه ؛ برا یه شغل سادۀ کارمندی با حقوق ماهی سیصد تومن ،رفته مصاحبه کنه ، دیده شصت نفر جلوتر، تو لیست هستن ؛ همه فوق لیسانس و لیسانس ، برگشته خونه ! " خانم دیگری که آن جا حضور دارد ، سرش را به طرفین تکان می دهد : " اون وقت می گن چرا جوون ها میرن خارج ؛ بمونن به مملکت خدمت کنن ؛ آخه جوون چه آینده ای این جا داره ؛ نه کا ر هست ؛ نه پول هست ؛ نه می تونه زن بگیره ؛ تازه اثر تحریم ها از دوسه ماه دیگه خودشو نشون می ده ! " وقتی کارم انجام می شود از مطب می آیم ودر پیاده رو قدم می زنم . یاد همسر یکی از شهدای جنگ تحمیلی می افتم که در ایام عید با اودیداری داشتم . از همسرشهیدش می گفت ودو پسر کوچکی که بدون پدر ،بزرگشان کرده بود ؛ در حالی که هنگام شهادت همسرش، این بانو ،فقط بیست و سه سال داشت . او سال های طولانی ،انواع سختی هاو کمبود ها را تحمل کرده و حالا در آستانۀ میانسالی ، خود را تنها وبی کس می دید . از همسران شهدای دیگر صحبت می کرد و جوانی هایی که از دست رفته و آرزوهایی که ناکام مانده وعواطفی که نادیده انگاشته شده و باری که بزرگ کردن فرزندان بدون پدر، بر دوش آنان نهاده بود . با صدای جیک جیک گنجشک های بازیگوش به پیاده رو باز می گردم . روز بهاری زیبایی است ونسیم ملایمی می وزد . لایۀ ابر نازکی روی خورشید را پوشانده ، اما آسمان روشن است ! [ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 22:17 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
دیروز برای خرید رفتم به یکی از مراکز خرید محله مان . جایی که تقریبا همه بانک های بزرگ دولتی و خصوصی ،شعبه دارند . برای اولین بار دیدم که آن جا درمقابل همه عابر بانک ها ، صف های طولانی برقرار است و یادم آمد که نیمه شب قبلش ، یارانه ها را به حساب ها واریز کرده اند . قبلا هرگز در این مکان ، چنین صف هایی را برای دریافت یارانه ندیده بودم . مغازه دارها می گفتند که آن ها هم قبلا این ازدحام را برای دریافت یارانه ، در این جا ندیده بوده اند . نمی دانم آیا واقعا این اتفاق ، ناشی از نیاز به پول ، برای خرید مایحتاج شب عید است و یا از احساس عدم امنیت مالی و زندگی در یک وضع بی ثبات اقتصادی ، سرچشمه می گیرد . به هر حال ، مغازه دارها که مشتری نداشتند و در بازار شب عید ، منتظر دشت اول بودند. بخصوص که استفاده از دستگاه کارت خوان هم به دلیل مختل شدن شبکه شتاب ، تقریبا غیرممکن بود. اما ماهی های قرمز کوچک و تنگ های بلورین و بساط سمنو و سنجد و تخم مرغ های رنگی پس زمینۀ صف های طولانی یارانه شده بودند ؛ مثل مصرع های ناهماهنگی که تلاش می کنند به هر شکل که شده ، یک بیت موزون بسازند و... آمدم سمت خانه ؛ از دورمرتضی را دیدم ، با یک کیسۀ بزرگ برنج در دست . تا مرا دید ، نفس نفس زنان پرسید : "خانم ،راسته که میخوان افغانی هارو بریزن بیرون ؟ " مرتضی یک پسر بچۀ ده سالۀ افغانی است که در خواروبار فروشی محله ، به قول خودش ،دیلیوری می کند ! او یک هفته بعد از جراحی آپاندیس ، دوباره آمده سر کار و با یک کیسه بزرگ برنج در دست و قلب کوچکی در سینه که حالا مضطرب است ،از من می پرسد راسته که ...؟ بعد می گوید : "مادرم شب عید میره تو خونه ها کار میکنه ، بیاد خونتون ؟ کاری ندارین ؟ شمارشو یادداشت کنین ؛ در مورد پول با خودش حرف بزنین !" مرتضی دارد حرف می زند که پسر ابرو برداشته ای از کنارمان می گذرد ، هشت ابروهایش ، رشتۀ حرف های مرتضی را در ذهنم پاره می کند . به صورت گرد و سفید مرتضی نگاه میکنم که با چشمان کشیدۀ مغولی اش مرا نگاه می کند و منتظر است که با کلام ارامش بخشی ، خاطرش را آسوده کنم . اما من نمیدانم چه بگویم . گاهی واژه ها چه قدر، ناتوان می شوند !امروز من خلع سلاح شده ام ؛مرتضی دوباره می گوید : " خانم ، راسته که دولت اعلام کرده این شنبه ای که میاد چهارشنبه سوریه ؟! " دلم بیشتر می گیرد . خدایا امروز چه خبر است ؟ من عینک دودی زده ام ؟یا آسمان ابری است ؟ ماهی قرمز کوچولویی که خریده ام ، در کم آبی و بی هوایی کیسۀ مشمایی ، بال بال می زند ؛ دریغ از یک نفس هوای تازه !
[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 1:42 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
از ساعت شش صبح ، ترافيك در بزرگ راه ها و خيابان هاي اصلي شهر ، نشاط صبحگاهي فراواني براي شهروندان ايجاد مي كند و اگر ناغافل ، از راننده بپرسيد كه آخر اين وقت صبح و ترافيك ؟ پاسخ مي شنويد كه خب ، شب عيده ديگه ... ! حالا اين شب عيد با ساعت شش صبح چه ارتباطي دارد ، خدا مي داند ! در شب عيد ، مغازه داران زحمت كش ، همه اجناس بنجلي را كه در طول سال ، و با تلاش فراوان ، تهيه و انبار كرده اند ،اعم از خوردني و پوشيدني و لوازم منزل ، به اسم كالاي آپ تو ديت و به هر قيمتي كه ميلشان كشيد ، به مشتري هاي نگون بخت ، عرضه مي كنند . در شب عيد ، كارمندان وجه عيدي خود را دائم شمارش كرده و از اين جيب به آن جيب مي گذارند و به لباس عيد خانم بچه ها و شيريني نارگيلي و گردويي و بادام هندي و پسته خندان فكر مي كنند و گريان مي شوند ! يكي از اصول شب عيد اين است كه بايد آبروداري كرد و صورت را با سيلي سرخ نگه داشت .پس با قرض ویا شکستن قلك پس انداز خانواده ، بخصوص بچه ها ، بايد مبادي آداب بود و كلي تشريفات و تجملات رنگارنگ را به جا آورد . امسال شب عيد رنگ و بوي ديگري دارد ! مشكل كوچكي كه در مورد قيمت ارز و سكه و طلا به وجود آمد و بعضي مسائل كوچك حاشیه ای ديگر ، باعث شد كه قيمت ها تحت تاثير شايعات قرار گرفته و سير صعودي پيدا كنند . انگار سوار اتوبوس بي آر تي شده و از سمت ميدان راه آهن به ميدان تجريش مي روند ! ما كه اهل ناپرهيزي نيستيم ؛ ولي در فروشگاه زنجيره اي شهروند به عينه مشاهده كرديم كه هشتصد گرم گوشت بسته بندي شده گوسفند به قيمت بيست و شش هزارتومان عرضه مي شود . البته ما كلاس خودمان را ضايع نكرديم واصلا به روي خودمان نياورديم كه ميخواستيم گوشت بخريم ، فوری تغییر موضع دادیم و رفتیم سراغ سوياي خورشتي كه واضح است پروتئين بيشتري هم دارد ! در شب عيد امسال ، پشت شيشه همه مغازه هاي طلا فروشي ، يك كاغذ چسبانده اندو رويش نوشته اند : سكه و طلاي شمارا به بالاترين قيمت خريداريم . و مردم پچ پچ كنان مي گويند كه حتما بعد از عيد ، طلا گران تر خواهد شد . چقدر شايعه پراكني مي كنند اين مردم ،چندتا اس ام اس هم كه ردوبدل كنند ، خب معلوم است ديگر ، چه بر سر طلا خواهد آمد ! صراف ها هم كه نه دلار مي خرند و نه مي فروشند و به مشتري هاي خارجي شان مي گويند : No exchange . يك نه و صد آسان ! حالا یکی نیست به این بندگان فرنگی خدا بیاموزد که باید به فرهنگ Lokal احترام بیشتری بگذارند و بروند ارزشان را با کمک منابع Unofficial به ریال تبدیل کنند ! دوستان و اقوامی هم که اخیرا به مکه منوره و عراق و عتبات عالیات ، سفری داشته اند ، روایت می کنند که پول ایران که قبلا عشاق زیادی در بین مغازه داران مکه و کربلا و نجف داشت ، در حال حاضر مورد جفا قرار گرفته و به آن چه بی مهری ها که نمیشود ! حالا افغانستان که دیگر جای خود دارد . در همين ايام ، نامزدها و نمايندگان محترم مجلس هم وعده هاي مختلف ، از جمله لوله كشي شيركاكائو و نوشابه به اقصي نقاط كشور را مطرح و دل نگراني هاي مردم را برطرف نمودند! به هر حال شب عید است و بهار زیبا ، طبیعت را گلگون می کند و صدای گام های بهار می آید و ما بشدت از این واقعه ، احساس خوشحالی می کنیم و این طور موضوعات فرعی ، نمی تواند اختلالی در حس خوش بختی ما ایجاد کند ! می گویند که آن قدیم ها ، هم زمان با آمدن ماه اسفند ، صدای گل فروش ها در کوچه ،پس کوچه های تهران می پیچید . جعبه های چوبی پر از خاک که بنفشه های رنگارنگ در آن کاشته شده بود ، به مشتری ها عرضه می شد و مردم، تو همان حیاط قد غربیل شان ، و تو همان باغچه یک کف دستشان ، بنفشه های زرد و سفید و بنفش می کاشتند . آب حوض را نزدیک شب عید ، عوض می کردند تا زلال باشد و نوروز با سادگی و زیبایی و آرامش سپری می شد . حالا که بیشتر، گل مصنوعی چینی می خریم برای تزئین آپارتمان هایمان ، و گل ها را درون گلدان های چینی جای می دهیم و گل و بوته های فرش ماشینی مان ،مثل شکوفه های بهاری، مسحورمان می کند و صف پیش فروش سکه را از دست نمی دهیم و قیمت ها ازبی آر تی پیاده نمی شوند ، به سلامتی دوستان ، متن یکی از همان ترانه های قدیمی را به پیوست تقدیم می کنیم و می گوییم : عجالتا شب عیدتان مبارک !
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی،
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 11:45 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
سلام . این ای میل ، چند روز پیش برای من ارسال شده است . متن آن را بدون هیچ شرحی و با اندکی دخل و تصرف ، در این جا درج می کنم . نظرتان را برایم بنویسد : اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم؛ اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپو خمره ای زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر بخت يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم.
سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دل خوشي كودكي بود.
صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب هم داستان خودش را داشت .
روغن، برنج و پودر لباس شويي جيره بندي بود؛نبود پتو در بازار ،خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود.
همه اين ها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!
يادم هست با تمام کمبودها ،وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد ، بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند. لبخند بود. مهرباني بود. خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي ،در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا...
اما ، ما از شنيدن كلمه قحطي تنمان به لرزه افتاده وبه سوي بازارها هجوم مي بريم.
اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. حس نیازهای کاذب ، دست از سرمان برنمی دارد . اندازه شعورو شخصیت و فرهنگ آدم ها را به مدل ماشین و مارک لباس و پنت هاوسشان می سنجیم !
اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم . این روزها ،همه می خواهیم زیر آب همدیگر را بزنیم و صداقت و سادگی ، برای دارندۀ این صفات ، حماقت به حساب می آید . این روزها هركس تنها به فکر خویش است .
قحطي امروز قحطي انسانيت است ،قحطي همدلي ، قحطي عشق!
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 13:5 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
(۱) سرکار خانم سرور پوریا ، نویسنده ، مترجم و کارشناس ادبیات کودک و نوجوان : در بهمن ماه سال ۱۳۵۷و قبل از اعلام پیروزی انقلاب ،تهران هر روز شاهد راه پیمایی های عظیم مردمی و تجمعات اعتراض آمیز محلی بود . ما آن زمان ،ساکن خیابان گیشای تهران بودیم . پل گیشا هنوز ساخته نشده بود . در محلی که اکنون پل گیشا قرار دارد ، هرشب مردم لاستیک های فرسوده و بعضی دیگر از وسایل غیر قابل استفاده شان را آتش می زدند و تا نیمه های شب ، در اطراف این آتش دور هم جمع می شدند وشعار می دادند و این اتفاق در بسیاری از خیابان های تهران تکرارمی شد . پسر و دختر من که آن موقع ، تقریبا نوجوان شده بودند ، به پدرشان ، برای شرکت در این قضیه اصرار می کردند . ما لاستیک مستعمل و غیر قابل استفاده نداشتیم . یک روز همسرم تایرهای نو و سالم ماشینمان را بیرون آورد و دست بچه ها را گرفتیم و با هم به سمت محل مورد نظر رفتیم و لاستیک ها را آتش زدیم تا به نوعی در اعتراضات مردمی شرکت کرده باشیم . به یاد دارم که پس از آن ، تا مدت ها ماشین ما بدون لاستیک ،در کنار پیاده رو بدون استفاده ماند (چون پارکینگ نداشتیم )و ما پیاده و یا با استفاده از اتوبوس و تاکسی ، رفت و آمد می کردیم ... روزی دیگر ، هوا داشت تاریک می شد و همسرم به خانه بازنگشته بود . من مضطرب و نگران بودم . تلفن زنگ زد . همسرم بود و خبر داد که مردم ساختمان رادیو را گرفته اند و او هم آن جاست و به زودی برمی گردد و ما نگران نباشیم . وقتی بازگشت ، سرتا پا خونی و لباس هایش پاره شده بود . من به دیدن او با این وضعیت ، بیهوش شدم . وقتی به هوش آمدم ، در درمانگاه بودم و او در کنارم بود . گقتم : تو زنده ای ؛ تیر نخوردی ؟ با خنده گفت : نه بابا ، حالم خوبه ؛ تو هم زود خوب شو ، الان میخوام دوباره برم راه پیمایی ! همسرم دانش آموختۀ مهندسی ساختمان و از دانش آموران مدرسۀ اسلامی جعفری تهران بود ؛ ایشان مدتی پس از پیروزی انقلاب در جریان یک سانحۀ رانندگی در جادۀ تهران کرج ، در سن سی و هشت سالگی ، دار فانی را وداع گفت .
( ۲) استاد گران قدرم از مشهد مقدس : مدتی قبل ازپیروزی انقلاب ، دوران سربازی را در پادگانی در منطقه ای به نام مزدوران ، در حوالی شهر سرخس ، در نقطۀ مرزی ایران و افغانستان می گذراندم . چند روزی بود که در پادگان تحرکاتی می دیدیم ، متوجه شدیم که چند تن از افسران ارشد پادگان ، با همراهی تیپ مجهز زرهی به مشهد رفتند . البته ما در پادگان نمی توانستیم هیچ تماسی با بیرون داشته باشیم و فقط اطلاعات ناقصی به دست می آوردیم . بعد از انتقال این نیروها به مشهد ، یکشنبۀ خونین مشهد اتفاق افتاد و تعداد زیادی از مردم مشهد کشته شدند . سرهنگ جعفری و استوار شیرازی از فرماندهانی بودند که در این عملیات شرکت داشتند و بعد از انقلاب اعدام شدند . از پادگان مزدوران مرا به بیرجند فرستادند . وسط هفته شهر بیرجند هم شلوغ شد و یک نفر در تظاهرات کشته شد . سربازها در حال فرار از پادگان ها بودند . فرمان آمد که حکم سربازان فراری ، اعدام است . اما این فرمان ، مانع از فرار سربازان نشد . شنبه اول هفته منتقل شده بودم پادگان بیرجند ، پنج شنبه وسایلم را بستم و با اتوبوس رفتم به طرف مشهد . در بین راه ، دو سه باری مردم و زنده شدم ! چون برای پیدا کردن سربازهای فراری در طول مسیر، پست های بازرسی گذاشته بودند . سربازی را که جلوی من در اتوبوس نشسته بود ، از روی پوتین هایش شناختند و از اتوبوس پیاده کردند .من هم کیسه سربازی به همراه داشتم ، اما آن را روی باربند گذاشته بودم . به هر صورتی بود به مشهد رسیدم و از آن جا ، یک سره به سمت تهران آمدم . هوا گرگ و میش بود که در سرمای بهمن ماه ، به افسریۀ تهران رسیدم ، در حالی که بارانی ام را در اتوبوس جا گذاشته بودم . در تاریکی ، کسی با صدای بلند ، ایست محکمی داد ؛ ایستادم . سربازی بود که از من پرسید که هستی و به کجا می روی ؟ گفتم میرم خونمون ! کامیون خاوری داشت رد می شد . کامیون را نگه داشت و مرا سوار کرد تا به خانه برسم ! آفتاب زده بود که به میدان توحید رسیدم . ساعاتی بعد ، پس از مدت ها توانستم تظاهرات مردم را در میدان انقلاب ببینم . روز بیست و یکم بهمن ، این خبر در شهر پیچید که به نیروی هوایی حمله شده و در پادگان فرح آباد درگیری است . من و پسر خاله ام محمود ، مثل بسیاری دیگر از جوانان حرکت کردیم به طرف فرح آباد. همان موقع هم این خبر دهان به دهان پیچید که امام گفته برای مبارزه با حکومت نظامی مردم در خیابان ها بمانند . در این گیر ودار درازدحام و درگیری های اطراف پادگان فرح آباد ، من ، محمود را گم کردم . شب وقتی محمود برگشت ، دیدم یک ژ۳ از پادگان فرح آباد با خودش آورده است . مردم پادگان را تصرف کرده و سلاح ها را بیرون آورده بودند . محمود این اسلحه را نگه داشت و خودش دوربینی درست کرده و روی ان تعبیه کرده بود . جنگ که شد ، محمود جزء اولین نیروهای داوطلبی بود که به جبهه رفت . بار اول رفت و برگشت ؛ اما بار دوم در قضیۀ حصر آبادان ، در تپه های مدن آبادان شهید شد ؛ در حالی که آن تفنگ هنوز همراهش بود ...
(۳) سرکار خانم معصومه یزدان پناه ، مترجم قرآن ومدیر پروژه ترجمه قرآن به چهل زبان : زمانی که امام از فرانسه به ایران بازگشتند و به قم آمدند ، من طلبۀ مدرسۀ دارالزهرای قم بودم که بعدها به جامعة الزهرا تبدیل شد . قرار شد که من هم یکی از نیروهای انتظامات خواهران باشم برای دیدارهای امام در مدرسه فیضیه ؛ وظیفۀ من این بود که خانم هایی را که برای دیدار امام می آمدند ، بازرسی بدنی بکنم . این مسئولیت باعث شد که هر روز امام را ببینم و از نزدیک در خدمت ایشان باشم . آن زمان نوجوان بودم و طبیعتا کنجکاو و کم تجربه .اولین بار که امام را از نزدیک دیدم ، به خوبی به یاد دارم . ایشان با ظاهری ساده و بی الایش ، در اتاقی با اثاثیه اندک ، در فیضیه ، پشت میز کوچکی ، روی زمین نشسته بودند. با خودم گفتم : کسی که دنیا را تکان داده و مسیر تاریخ ایران را عوض کرده ، همین پیرمرد است ! اما این پیرمرد اقتدار عجیبی داشت که اطرافیان را به شدت تحت تاثیر قرار می داد . اماروی دیگر این اقتدار ، محبت زیاد ایشان بود . یادم است که برای ما هروز از پادگان قم غذا می آوردند . غذایی که کیفیت بسار بدی داشت و البته امام هم از همان غذا می خوردند و غذای جدایی برای ایشان آورده نمی شد . دو سه بار وقتی اشتباها غذا کم آورده بودند ، امام غذایشان را به من دادند و خودشان گرسنه ماندند . هر روز صبح وقتی به فیضیه می رفتم ، برادران مستقر درانتظامات ، یک تکه چلوار سفید به من می دادند که روی چادرم الصاق کنم . روی آن چلوار هم با ماژیک می نوشتند : بازجوی امام ! در تمام مدت شش هفت ماهی که من و دیگر نیروهای انتظامات که عمدتا نوجوان و جوان بودند ، آن جا کار می کردیم و هیچ کدام فکر نکردیم که باید تغییری در این عبارت بدهیم و من تا زمانی که امام در قم بودند ، بازجوی امام باقی ماندم ! از طرف دیگر ، من دورۀ خاصی برای بازرسی ندیده بودم و گاهی به شوخی می گفتم : حتی اگر خانمی آرپی جی هفت هم زیر چادرش داشته باشد ، شاید من نتوانم پیدایش کنم ! و این در حالی بود که دیگران و خصوصا غربی ها ، احتمالا فکر می کردند که در فیضیه چه تشکیلاتی وجود دارد وچه نیروهای فوق متخصصی ، از امام مراقبت می کنند !
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 13:32 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 9:56 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
The most wonderful of all things in life I believe,is the discovery of another human being with whom one's relationship has a glowing depth,beauty, and joy as the years increase !
باور من بر این است که شگفت انگیز ترین چیزها در زندگی کشف انسانی دیگر است که با او رابطۀ انسان در گذران سال ها ژرفایی پرشکوه ، زیبایی و سرور می یابد !
This inner progressiveness Of love between Two human beings Is a most marvelous thing It can not be found By looking for it or By passionately wishing for it. It is a sort of Divine accident ! -Sir Hugh Walpole
عشقی چنین دم افزون و درونی بین دو انسان حیرت انگیزترین چیزهاست. چنین عشقی با جستجو، و یا با آرزویی سودایی به دست نمی آید بلکه پیشامدی است آسمانی !
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 22:57 ] [ فرزانه زنگیان Farzaneh Zangian ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||